سوسیال دموکراسی چیست ؟

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این نوشته جالب فرخ نگهدار که خود روزی مارکسیستی انقلابی بوده و امروز تغییر رویه داده است و طرفدار سوسیال دموکراسی گشته است، در مورد تاریچه سوسیال دموکراسی و اینکه سوسیال دموکراسی چیست و چه میگوید و میخواهد، آن قدر برایم جالب است که حیفم آمد در پستو فیلترنیگ به آن لینکی بدهم که قابل استفاده برای عموم نباشد، فلذا عین مطلب را در زیر برایتان میگذارم : ( مطلب ذیل بخشی از پاسخ فرخ نگهدار به سایت تحکیم نیوز در مورد مبانی سوسیال دموکراسی است که در سال 1385 خورشیدی نگارش شده است و مکتوب در زیر آمده است. )

ملخص سوسیال دموکراسی از آغاز تا امروز

1. پیشینه و ارکان نظری

سوسیال دموکراسی نام دیدگاه ها و سمت گیری عمومی بیشتر احزاب سیاسی متکی بر طبقه کارگر در نیمه دوم قرن نوزدهم در اروپاست. بعد از انترناسیونال اول که در سال 1864 تشکیل شد، احزاب کارگری در اروپا در کشورهای مختلف تشکیل شد و هرکدام خود را شاخه ای از همان “انترناسیونال” تلقی می کرد و حزب مستقلی در کشورها وجود نداشت.

اندیشه های مارکس و انگلس اندیشه غالب بر این انترناسیونال و جنبش کارگری پایه اجتماعی آن بود.

هیچ مدل سیاسی معین که بتواند جایگزین سرمایه داری شود هنوز تدوین نشده بود. اما تمام رهبران انترناسیونال مخالف سرمایه داری بودند و از مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید حمایت می کردند. اما معلوم نبود که شکل معین این نوع “مالکیت اجتماعی” چیست؟ مالکیت دولتی است یا چیز دیگری. به خصوص آنارشیست ها هم در این انترناسیونال بودند و می گفتند که به هیچ وجه نباید مالکیت دولتی بشود و دولت باید اصلا منحل شود.

اما انترناسیونال اول دیری نپائید. سال 1867 انترناسیونال دوم تشکیل شد و از پی آن احزاب کارگری در کشورهای مختلف اروپا شکل گرفت. از این به بعد گرچه همه سوسیال دموکرات ها متحدند، اما در هر کشور به تدریج تشکیلات جداگانه شکل می گیرد و در سطح همان کشور سازمانگری و رهبری طبقه کارگر را بر عهده می گیرند. این انترناسیونال تا 1914 طول کشید.

از 1901 به بعد زمانی که لنین در حزب سوسیال دموکرات روسیه کتاب “چه باید کرد” را نوشت جریان دیگری در نهضت سوسیال دموکراسی اروپا شروع به شکل گیری کرد. این جریان به تدریج این تئوری را تدوین کرد که طبقه کارگر بین المللی باید برای سرنگون کردن بورژوازی، یعنی طبقه سرمایه دار، دست به انقلاب سیاسی بزند و این انقلاب تنها باید تحت رهبری حزب طبقه کارگر باشد. در سال های بعد لنین تاکید کرد که وقتی حزب سیاسی طبقه کارگر حکومت را در دست می گیرد باید دیکتاتوری بر قرار کند و به ضرب این دیکتاتوری مالکیت خصوصی را منحل کند و تمام وسایل تولید را دولتی کند. یادآوری کنم که لنین می گفت دیکتاتوری طبقه کارگر “موقتی” است و صرفا برای خلع ید از سرمایه داران. وقتی وسایل تولید دولتی شد دولت هم “رو به زوال” میرود.

در مقابل این نظریات در اروپا، به ویژه در اطریش، (بروننشتین) در آلمان (کائوتسکی) در انگلستان (فابیان ها) و در خود روسیه (پلخانف) گرایش دیگری را برای خلع ید از سرمایه داری پیش کشیدند. این بحث ها در از 1901 در انترناسیونال دوم شروع شد و تا 1914 ادامه یافت. در این سال انترناسیونال دوم متلاشی شد. چون احزاب سوسیال دموکرات در کشورهای مختلف اروپا به حمایت از دولت های کشورهای خود برخاستند و از طبقه کارگر دعوت کردند که در جنگ علیه کشورهای دیگر شرکت کنند. به فاصله یکی دو سال احزابی که تا آن زمان، هنوز البته ظاهرا، “یک حزب بین المللی” تلقی می شدند به “دشمنان” هم بدل شدند. لذا انترناسیونال پاشید.

باید دقت داشت که در آن زمان اصلا از لحاظ نظری احزاب سوسیال دموکرات همگی خود را مارکسیست و طرفدار لغو مالکیت خصوصی و سپردن حکومت به طبقه کارگر می دانستند. اما یک جریان می گفت این کار بدون انقلاب و اعمال قهر و برقراری دیکتاتوری امکان پذیر نیست و جریان دیگر می گفت چون طبقه کارگر “اکثریت” جامعه را تشکیل می دهد، اگر آزادی سیاسی و حق رای همگانی و انتخابات آزاد تضمین شود می توان از طریق انتخابات هم طبقه کارگر را به حاکمیت رساند و با وضع قوانین در پارلمان وسایل تولید را ملی (دولتی) کرد. تاکید می کنم که در بحث اول قرن بیستم هیچ بحث بنیادین در رد “بازار” و دولتی کردن سیستم توزیع وجود نداشت. اعتقاد عمومی مارکسیست ها این بود که “ارزش اضافی” در جریان تولید تولید می شود و نه در جریان مبادله. تنها پس از تشکیل دولت شوروی است که مساله تناقض بازار با ماکیت دولتی محرز می شود. دولت شوروی طولی نکشید که حمله خود را به بازار شروع کرد و طی یک دوره طولانی سرانجام پس از کالکتیویزاسیون تولید کشاورزی در 1940 تقریبا، و به طور کامل برچیده شد. برعکس در گرایش اروپایی سوسیال دموکراسی هیچ گاه نظریه ای که هدف آن برچیدن بازار باشد شکل نگرفت. نظریات تئوریسین های سوسیال دموکراسی در اروپای غربی بیشتر معطوف به “کنترل بازار” و یا “تعدیل بازار” یا “رفع نارسائی های بازار” بود.

دو باره تاکید می کنم که تمام نحله های سوسیال دموکراسی، چه روسی و چه در اروپای غربی، همگی خود را شارح به حق نظریات مارکس می فهمیدند. اما در مدل اقتصادی که باید جایگزین سرمایه داری شود یکی به طرف دولتی کردن تمام وسایل تولید و مبادله رفت و دیگری در آن زمان سپردن وسایل عمده تولید را دولتی می خواست و می خواست وسایل مبادله (بازار) از بین نرود، بلکه دولت در مکانیسم آن مداخله و تعدیل کند. از نظر سیاسی گرایش روسی خواهان انقلاب قهری و استقرار دیکتاتوری بود. گرایش اروپایی عمدتا خواهان بسط حق رای همگانی و تضمین آزادی انتخابات و تصویب قوانین ضد سرمایه داری در پارلمان بود.

یکی از تعابیر از وجه تسمیه سوسیال دموکراسی برای جریانات کارگری اواسط قرن نوزدهم این است که پس از انقلاب امریکا و انقلاب کبیر فرانسه که آمال اصلی آن برقراری دموکراسی بود و به همین دلیل انقلابات دموکراتیک نامیده می شدند، رهبران جنبش کارگری اروپا تاکید و تمایل داشتند که از آن انقلاب ها فراتر روند و با همگانی کردن وسایل تولید انقلاب دموکراتیک را به پایان برسانند (یا تکمیل کنند). از این روی عنوان سوسیال دموکراسی برای معرفی خصلت، ماهیت و اهداف جنبش کارگری رواج یافت. در آن زمان به هیچ وجه انگیزه این نام گذاری این نبود که تاکید شود آن سوسیال دموکراسی، به اصول لیبرال دموکراسی و آزادی های فردی وفادار است. در آن زمان هیچ نظریه دیگری (مثل لنینیسم) که ناقض اصول دموکراسی باشد هنوز پرورده نشده بود.

2. درک از ماهیت انسان و رابطه آن با جامعه

اندیشه سیاسی در طول قرون همواره به دو نحله بنیادین تقسیم شده بوده است. درک یک گرایش از ماهیت انسان و سلوک آن با نوعی ارزیابی منفی نسبت به رفتار فرد با هم نوعان درآمیخته بوده است و درک گرایش دیگر از رفتار فرد در قبال هم نوعان توام با خوش بینی و اعتماد بوده است.

در نظریات توماس هابس به روشنی می توان دید که چگونه درک او از انسان، انسانی که هیچ زوری جلو دار او نیست، یعنی وقتی آزاد آزاد است، تا چه حد منفی است. در مقابل وقتی به نوشته های روسو مراجعه می کنی می بینی که او درک کاملا متفاوتی با هابس دارد. روسو با شور و شوقی وصف ناپذیر از امکان خودحاکمیتی مردم و سلوک و تعاون داوطلبانه آنان با یک دیگر صحبت می کند. حدود صد سال بعد مارکس و انگلس تئوری هایی را تولید می کنند که سراپا اعتماد به انسان و حسن رفتار او با هم نوعان، در شرایطی است که قهر دولتی برچیده شده باشد و مالکیت خصوصی برچیده شده باشد. آنها با اشاره به دوران “کمون اولیه” اشاره می کنند که انسان ها بدون ولع و به بهترین وجه با یکدیگر همزیستی داشته اند. آنها همه جنگ ها و غارت گری ها را ناشی از مالکیت خصوصی می بینند.

نه فقط درک آدام اسمیت از ماهیت انسان، که همه رشته های علوم اقتصادی، تمام تحقیقات و تئوری های مربوطه مبتنی بر یک اصل اساسی است: نفع شخصی محرک اصلی تمام فعالیت های تولیدی بشر است. این اصل در اقتصاد به همان اندازه مقدس است که اصل اقلیدس در هندسه مسطحه.
به این ترتیب، طی قرن نوزدهم میلادی در اروپا، بر اساس دو تحلیل از ماهیت انسان، دو دیدگاه و دو طرز فکر متفاوت در زمینه تئوری های مربوط به علوم انسانی شکل گرفت.

یک طرز فکر تا به آخر مدافع فرد بود و تامین آزادی کامل فرد را در اقتصاد را بهترین وضعیت برای تامین سعادت جمع، رقابت و رو در رویی با رقیبان را نیروی محرکه برای پیشرفت تلقی می کرد.

طرز فکر دیگر جامعه را مسوول اصلی تامین سعادت فرد و تیمار دار او می شناخت و معتقد بود که با تعاون و مشارکت همگان می توان برای تک تک افراد بهترین شرایط ممکن برای رشد و بهره گیری از مواهب موجود فراهم کرد.

این دو نظریه در سطح اندیشه سیاسی تئوریزه شده و به عنوان لیبرالیسم و سوسیالیسم شناخته شده است. جمع گرایی و تکیه بر روح تعاون طلب نهاده شده در وجود انسان، شعر سعدی، تکیه گاه اصلی نظریات سوسیالیستی و فردگرایی و تکیه بر شور و عزم فرد برای پیشرفت و رسیدن به آرزوها و آمال ها تکیه گاه اصلی همه نظریات لیبرالیستی است.

3. اوج و حضیض محبوبیت سوسیالیسم

فاصله میان شروع جنگ اول تا شروع جنگ دوم جهانی (از 1914 تا 1939) بدترین دوران سوسیال دموکراسی بوده است. در اوایل این دوران سوسیال دموکراسی به سوسیال ناسیونالیسم لغزید و در پایان این دوران تزلزل سوسیال دموکراسی در پیکار با ناسیونال سوسیالیسم خیلی به سرعت آن را از صحنه سیاست اروپا محو کرد.

با این حال شکست نازیسم و فاشیسم به یک باره جهش بسیار عظیمی به سود اندیشه های سوسیالیستی – از هر دو نحله – پدید آورد. در اواخر دهه 1940 تا اوایل دهه 1950 کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها قوی ترین احزاب سیاسی تمام اروپا هستند. اندیشه سوسیالیسم و طبقه کارگر در اوج قدرت است و اقتصاد و سیاست و فرهنگ اروپا گاه، مثل فرانسه، بیشتر سوسیالیستی است یا سرمایه داری.

حتی در جبهه سرمایه داری نیز تئوریسین های نامدار و تاریخ ساز هم چون جان مینارد کینز، نظریاتی عرضه می کنند که توسط عموم دولت های سرمایه داری به کار بسته می شوند. این نظریات عملا در سطح گسترده دارای فصول مشترک فراوان با نظریات سوسیالیستی و خواهان مداخله فعال دولت در سطح اقتصاد کلان است. نظریه دولت رفاه در همین دوران است که پرورده شده و در تمام اقتصادهای سرمایه داری به کار بسته می شود. احزاب سوسیال دموکرات پرچم دار اصلی تاسیس دولت رفاه بوده اند. در این سال ها امریکا به راه دیگر میرود. سنت ها و راه حل های سوسیالیستی در سرمایه داری امریکا تقریبا غایب ماند. گرایش ضد کمونیسم گرایش اصلی و آماده گیری برای جنگ سرد به عنصر اصلی سیاست در ایالات متحده امریکا تبدیل شد.

دهه 1960 اوج چرخش به چپ در اروپاست. در این سال ها جنبش های توده ای قدرت مند با تمایل به افزایش تصدی دولت در اقتصاد، موافق محول کردن مسوولیت بیشتر به جامعه، به مالیات دهندگان، به منظور تامین حمایت بیشتر از زندگی هر فرد، شکل می گیرد.

در تمام سال های دهه 50 تا 70 جنبش های ضد سرمایه داری رادیکال با عناصر نیرومند سوسیالیستی در آن اکثر کشورهای رشد یابنده را در می نوردد. در هند، چین، آسیای جنوب شرقی، در افریقای سیاه و در کشورهای عربی، در امریکای لاتین تمایل به انقلاب و تمایل به رودررویی با غرب و سرمایه داری به تمایل غالب در درون جامعه بدل می شود. حکومت های طرفدار غرب در این کشورها به وسعت پایگاه و احترام اجتماعی خود را ازدست می دهند.

از اواسط دهه 1970 روند روبه گسترش استقبال از ایده های سوسیالیستی ابتدا در اروپا، و سپس در جاهای دیگر ابتدا متوقف شده و سپس با چالش های سنگین نظری مواجه می شود. در عرصه سیاسی “سوسیالیسم موجود” با نقض حقوق بشر و بی ارزش کردن حیثیت فرد مورد انتقاد روزافرون روشنفکران قرار گرفته و احزاب سوسیال دموکرات، حتی احزاب کمونیست اروپای غربی به انتقاد روزافزون از اتحاد شوروی پرداخته و “اردوگاه سوسیالیستی” در انزوای سنگین قرار گرفت. از سوی دیگر در این سال ها روند قدرت گیری شوروی متوقف و روند رکود و خمودگی اقتصاد آن کشور فارگیر شد.

در این سال ها میلتون فریدمان نسخه های کینزی را به چالش می کشد و در سطح حکومت محافظه کاری (در مقابل سوسیال دموکراسی) کاربست نظریات فریدمان و هایک را در دستور خود قرار می دهد. خانم مارگریت تاچر در اروپا و نیکسون و به دنبال او رونالد ریگان تعرض همه جانبه ای علیه اندیشه های سوسیالیستی از هر نوع را رهبری می کنند. یورش سنگین نظری، سیاسی، نظامی و فرهنگی تازه علیه هردو نحله سوسیالیستی، از یک سو و ناتوانی و درماندگی نظری سوسیالیسم از سوی دیگر جهان را به سوی یک تحول عظیم تاریخی پیش میراند. دهه های 1980 و 1990 دهه های شکست و پس رفت مدل سوسیالیسم و جامعه گرایی در برابر سرمایه داری و فردگرایی بود.

4. از “شکست سوسیالیسم موجود” تا امروز

در دهه 1980 این امید در میان همه نیروهای چپ، اعم از سوسیال دموکرات و کمونیست بالا گرفت که اصلاحات گارباچف اندیشه سوسیالیسم را از بحران برهاند. به فاصله کوتاه برنامه پرسترویکای گارباچف مورد استقبال وسیع قرار گرفت. اما به فاصله کوتاه نیز فروکش کرد. از آن پس تا امروز، نه در سطح نظری و نه در صحنه اجتماعی، هیچ حرکت امید بخش و راهگشا در روسیه، که سال ها مهد اندیشه سوسیالیستی بوده است، به چشم نمی خورد. از سوی دیگر سیاست های تاچر-ریگان در انگلیس و امریکا میل به مقاومت در برابر آن را دامن زد. در این سال ها سوسیال دموکراسی خود در سطح نظری عمیقا دچار بحران بود. مولفه های اصلی برنامه ای آن، یعنی گسترش بخش دولتی اقتصاد، افزایش سطح مالیات ها، مداخله دولت برای کنترل بازارهای داخلی و خارجی و قیمت ها و اقدامات به منظور کاهش دامنه بحران های سیکلیک اقتصادی و یا با هدف بسط عدالت اجتماعی با چالش های سنگین مواجه بود.

این مشکلات سوسیال دموکراسی اروپایی را در بحران فکری و نظری عمیق فرو برد.

از سوی دیگر سیاست های تاچر ریگان نه تنها به گسترش سنگین فاصله طبقاتی و فقر منجر شد، بلکه انبوهی از مشکلات و بحران های زیست محیطی، فرهنگی، ناهنجاری های اجتماعی را پدید آورد.

از اوایل سال های 1990 سوسیال دموکراسی به باز سازی بنیادین خود دست یازیده است. جهت اصلی این بازسازی در عرصه اقتصاد با مکانیسم بازار، با کاهش سطح تصدی دولت در اقتصاد (خصوصی سازی) با رها کردن تئوری کینز در زمینه اشتغال زایی و تورم ستیزی، قبول تئوری پولی فریدمان و کاهش چشمگیر سیاست های حمایتی در بازارهای داخلی و خارجی مشخص می شود.

با این حال سوسیال دموکراسی مدرن شده، یا آنچه که در انگلیس به عنوان New Labour شناخته شده و آنتونی گیدنز از شناخته ترین نمایندگان آنست، هم در تئوری هم در سطح سیاسی با نظریات سرمایه داری ناب خط فاصل های پر رنگ دارد. بر اساس این دیدگاه سوسیال دموکراسی خود را نه به عنوان نماینده “طبقه کارگر” بلکه خود را نماینده نفع مشترک طبقات اجتماعی مختلف تلقی می کند و معتقد است که مکانیسم بازار به تنهایی نه تنها ایده آل نیست بلکه انبوهی از مسایل زندگی اجتماعی هست که به مکانیسم بازار واگذار کردنی و جامعه باید به حل و فصل آن بپردازد. مثل آموزش، مثل بهداشت، مثل بازنشستگی، مثل محیط زیست، مثل فقر، مثل بسیاری مسایل دیگر در سطح ملی و انبوهی از مسایل و مشکلات جهانی که سرمایه داری و دست پنهان بازار به هیچ وجه قادر به حل و فصل آن نیست.

امروز در نیمه راه اولین دهه قرن بیست و یکم این حقیقت با قدرت ثابت شده است که سوسیالیسم در پیکار برای نفی سرمایه داری، برای کنار گذاشتن مولفه های اصلی آن مثل مالکیت خصوصی و بازار، موفقیتی بدست نیاورده و در چشم انداز نیز به هیچ وجه دور نمایی برای طراحی یک مدل نظری جایگزین گشوده نشده است. از سوی دیگر تاریخ جهان معاصر و اوضاع جاری جهان نشان می دهد که نظریه سرمایه داری ناب و اندیشه اقتصاد لیبرالی مطلق نه در سطح نظری قادر به تولید مدلهای کامل نائل گردیده و نه نسخه هایش در اقتصاد و سیاست قادر به حل و فصل عموم مسایل عمده جهان معاصر توفیق یافته است. سال های پایانی دهه اول قرن بیست و یکم شاهد پس نشینی آشکار نظریه های نئو لیبرالی و تلفیق و تزریق اندیشه های جامعه گرایانه و جهان گرایانه (و نه فقط عموم بشری) به نظام سرمایه داری، به اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی، است.

مطلب زیر نیز توسط رشید اسماعیلی در مورد ” ملاحضاتی پیرامون سوسیال دموکراسی ” در سایت ادوار نیوز منتشر شده است که به هدف آشنایی با جنبش سوسیال دموکراسی و پاسخ به این سوال که ” کدام مدل چپ گرایی در زمانه فعلی برای ایران مفید است؟ “، در ذیل مکتوب آورده شده است :

1-از اندیشه های مارکس، تفاسیر و قرائتهای متعدد و در بسیاری مواقع متضادی شده است.میراث فکری مارکس از یک سو تنه به تنه ی استالینیسم می زند و از سوی دیگر مارکسیسم غربی مبتنی بر نوعی سوسیال دموکراسی را در بر می گیرد.درون اندیشه ی مارکسیستی هم لنین و استالین رشد کرده اند هم کائوتسکی و برنشتاین.هم پلخانف و تروتسکی ، هم لوکاچ و لوکزامبورگ.هم هورکهایمر و آدورنو هم آلتوسر و هابرماس(که دیگر دشوار بتوان او را مارکسیست دانست)آنچه به سوسیال دموکراسی شهرت دارد در روایت مارکسیستی اش مرهون کائوتسکی و البته بیشتر برنشتاین است.مارکسیسم دموکراتیک و سوسیالیسم اصلاح طلب همواره آماج هجوم مارکسیستهای انقلابی و لنینیستها بوده است.تا دهه ها در اتحاد جماهیر شوروی مطالعه ی افکار کائوتسکی و برنشتاین «جرم» بود .

2-در جهان امروز مارکسیسم در روایت ایدئولوژیکش کاملا بی اعتبار است. اندیشه های مارکس امروز تنها منبع الهامی برای جامعه شناسان،پسا ساختگرایان و برخی هوادارن مطالعات فرهنگی است.مارکس هنوز هم به عنوان یک فیلسوف و متفکر مورد توجه و احترام زیاد است اما امروزه هیچ جنبش سیاسی جدی که ملهم از مارکسیسم سیاسی خصوصا در روایت لنینیستی آن باشد وجود ندارد. مارکسیستها امروزه در موثر ترین حالت تنها بخشی از جنبش ضد جهانی شدن هستند.احزاب چپ اروپایی دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارند، آنها همه از اقتصاد آزاد دفاع می کنند و خود را حافظ بازار می دانند.تنها تفاوت آنها با احزاب راست اروپایی در دفاع از نوعی سیاست اجتماعی مبتنی بر کاهش فاصله ی طبقاتی و حمایت از طبقه ی متوسط و کارگر از طریق یک نظام تامین اجتماعی است که البته در کنارش یک نظام مالیاتی دقیق نیز وجود دارد.به این معنا چپهای اروپایی کاملا درون فضای فکری لیبرالیسم تنفس می کنند.آنها بیش از آنکه سوسیالیست باشند لیبرالهای چپگرا(LEFT-LIBERALS)هستند.سوئد پایگاه سنتی لیبرالهای چپگرا در اروپاست، بر خلاف آنچه برخی روشنفکران ایرانی می گویند، سوئد جامعه ایست بر مبنای احترام به ارزشهای اقتصادی و سیاسی لیبرال با این تفاوت که سیاستها اجتماعی پیش گفته به نحو عمیقی در این کشور نهادین شده است.هر چند این سیاستهای اجتماعی موجب کاهش شدید رشد اقتصادی در سوئد شده است.کاهشی که به دلیل تاثیرات نامطلوبش در اقتصادتقویت موقعیت احزاب راست -با روایتهای راستگرایانه از لیبرالیسم -را در پی داشته است.

3-آنگونه که اشاره شد، مارکسیسم و مباحث مربوط به آن بخش فربهی از ادبیات فلسفی و سیاسی قرن بیستم را به خود اختصاص داد.روایتی از مارکسیسم برای مدتها در بخش عمده ای از کره ی زمین حاکم بود و تجربه ای تلخ از حکومت داری و اداره ی جامعه از خود بر جای گذاشت که فرجامی بهتر از فروپاشی نیافت. به رغم این تجربه برخی از روشنفکران، خصوصا در ایران، معتقدند که فروپاشی بلوک شرق به معنای شکست کامل اندیشه های مارکسیستی و سوسیالیستی نیست.در میان این روشنفکران چند گرایش قابل تشخیص است:

اول)دسته ای که مارکسیسم را به همان روایت لنینیستی آن مورد تاکید قرار می دهند برخی از این افراد صراحتا از تجربه ی اتحاد جماهیر شوروی نیز دفاع می کنند ولی اکثرا معتقدند که «انقلاب اکتبر»پس از لنین از مسیر خود منحرف شد.این گرایش از دهی 20 شمسی بدین سو، سنت غالب در مارکسیسم ایرانی بوده است. در پیشینه ی تاریخی این سنت مارکسیستی دفاع صریح از استالین و استالینیسم نیز ثبت است که البته نسل جدید این دسته از مارکسیستها کمتر -یا حداقل به صراحت کمتر -از استالین دفاع می کنند.حزب توده اما در دوره ای از تاریخ خود، مدافع استالین بود و پس از آنکه از سیاست استالین زدایی خروشچف حمایت کرد با انتقاد شدید نسل جوان مارکسیستها در دوره ی پهلوی مواجه شد.(از جمله می توان به انتقادات بیژن جزنی -روشنفکر استالینیست که همواره مورد ستایش جریانات چپ در ایران بوده است -اشاره کرد)شاید جای تعجب باشد که مباحث بین روشنفکران توده ای و امثال جزنی در همان سطح نازل ، امروز نیز در بین دانشجویانی که خود را چپ می نامند جریان دارد ، کنکاش دلایل این رجعت فکری به دهه های 30،40و 50 شمسی البته مجالی دیگر می طلبد.

دوم)از همان ابتدای ورود اندیشه های چپ گرایانه به ایران که با انقلاب مشروطه نیز مقارن بود گرایشی از سوسیالیسم دموکراتیک نیز به ایران وارد شد(دو کتاب انکشاف سوسیال دموکراسی نوشته ی خسرو شاکری و مشروطه ی ایرانی نوشته ی ماشاالله آجودانی حاوی اطلاعات جالبی در این زمینه هستند). سوسیال دموکراتها اما هیچگاه نتوانستند به گرایشی غالب در جنبش چپ ایران تبدیل شوند.آنها همواره عناصری حاشیه ای و مطرود باقی ماندند. روشنفکری چپ خصوصا در سالهای پس از دههی 20 سخت مفتون لنینیسم شد و پس از آن نیز تا انقلاب سال 57 و پس از آن، سوسیال دموکراتها هیچ گونه تشکیلات یا طرفدار جدی درون جنبش چپ ایران نداشتند.خلیل ملکی نیز که پی ریزی نوعی مارکسیسم ملی و تا حدودی دموکراتیک را دنبال می کرد هیچ گاه در بین جوانان چپگرای ایرانی، پیش از انقلاب ، مخاطبینی جدی پیدا نکرد ولی پس از فروپاشی بلوک شرق بخش قابل توجهی از فعالین با سابقه ی چپگرا تحولی عمیق در راستای عبور از مارکسیسم ارتدکس به سوی سوسیال دموکراسی را تجربه کردند.موج این تحول اما به دلایل سیاسی هرگز به درون مرزهای ایران نرسید ، اینگونه شد که وقتی برخی دانشجویان ایرانی تصمیم گرفتند «چپ» شوند به سراغ همان ادبیات نخ نمای مارکسیتهای دهه ی 50 رفتند.

سوم)در کنار دو گرایش پیش گفته در میان روشنفکران چپگرا برخی نیز دل به اندیشه های بنیانگزاران مکتب فرانکفورت نظیر آدورنو و هورکهایمر بستند.و البته برخی نیز نظیر مراد فرهاد پور در ادامه ی راه یک فیلسوف و شومن ضد سرمایه داری به نام «اسلاوی ژیژک»را کشف کردند و به ترجمه ی آثارش همت گماردند.این گرایش از چپ ایرانی اگر چه خوانندگان و نویسندگانی جدی دارد که فارغ از درست یا غلط بودن نوشته هایشان نسبت به میانگین چپگرایان ایرانی از سطح دانش قابل توجهی برخوردارند، اما به دلیل استفاده از نوعی ادبیات فلسفی -و البته برخی دلایل دیگر-در میان فعالین دانشجویی چپگرا با اقبال مواجه نشده است.

4-چپ اگر به فکر بازسازی است باید نسبت خود را با تجربه ی تاریخی چپ -در ایران و جهان-مشخص کند.و الا تکرار طوطی وار گفته ها و نوشته های احسان طبری،خسرو گلسرخی،بیژن جزنی و تازه گیها منصور حکمت تنها رجعتی خسارت خیز و تاسف بار به گذشته ای شکست خورده است.به نظر می رسد سوسیال دموکراسی هم در روایت کائوتسکی -برنشتاین هم در تفسیر سوئدی -گیدنزی اش(که بخشی از پارادایم لیبرالی محسوب می شود) چارچوبی مناسب برای باز سازی چپ در ایران است. و الا تکرار حدیث کهنه ی «انقلاب» نه فقط «احیا» نیست که فرجامی جز «امحاء» نخواهد داشت. تا کی قرار است مسئله ی چپهای ایرانی این باشد که ایران در مرحله ی «انقلاب خلقی» است یا «انقلاب کارگری»؟ و یا این سئوال دیگر تقریبا خنده دار که چه کسی یا گروهی شایستگی رهبری طبقه ی کارگر را دارد؟ آیا چپهای ایرانی تصمیم ندارند از مرحله ی مباحث اوایل قرن بیست مابین حیدر خان عمو اوغلی و آواتیس سلطانزاده عبور کنند؟ باید بدین نکته آگاه بود که گفتمان مارکسیسم انقلابی(در روایت لنینیستی یا هر روایت دیگر) نه در ایران و نه در هیچ کجای دیگر جهان شانسی برای فراگیر شدن ندارد.

نظر بدهید